¤¤¤ لینکدونی و اخبــار سـایـت ¤¤¤

 

سخنان آموزنده

محبوب کن - فیس نما13 : بازدید

فردریش نیچه

اگر ما (( بی دل و جان )) هستیم ؛ دست کم نسبت به زندگی چنین نیستیم ؛ بلکه ؛ اکنون با همهء انواع (( تمنیات )) روبروییم . با خشمی‌ریشخند آمیز در آنچه (( آرمانها )) می‌نامیمشان ؛ در حال غور و تامل هستیم. ما خویش را خوار می‌شماریم تنها از آن رو که لحظاتی وجود دارند که نمی‌توانیم آن انگیزش نامربوطی را که (( آرمانگرایی )) نام دارد ؛ مهار نماییم. تاثیر نازپروردگی بیش از اندازه ؛ نیرومند تر از خشم فرد بی دل و جان است

محبوب کن - فیس نما16 : بازدید

لاواتر

آنکس که نتواند در حلقه شادی و نشاط دیگران به صورت یکی از افراد در آید ، یا مغرور است یا ریاکار و یا در قید تشریفات

محبوب کن - فیس نما123 : بازدید

داستان کوتاه : مهلت خدا برای زندگی

یک خانم ۴۵ ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود . در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگه عمر می‌کنید. ♥ ← ادامـــه مطلـــب → ♥

محبوب کن - فیس نما112 : بازدید

داستان کوتاه : پاره آجر

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت .
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان ، یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است . به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند …. ♥ ← ادامـــه مطلـــب → ♥

محبوب کن - فیس نما21 : بازدید

لانگه لونینگ

انسان تنها یکبار زندکی میکند درنتیجه , امکان آن بسیار کم خواهد بود که چیزی را دوبار تجربه کند که بیشترین شوق و هیجان را باو میداد!!!

محبوب کن - فیس نما42 : بازدید

داستان کوتاه : از فرصت ها استفاده کنید!

مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد
وقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید : آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم
سپس دزد اسلحه را….

به سمت شقیقه مرد گرفت و اورا در جا کشت
او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما همسرم دید

محبوب کن - فیس نما120 : بازدید

داستان کوتاه : بز شما چیست؟

روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر‌هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می‌کند.آن‌ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن‌ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند. ♥ ← ادامـــه مطلـــب → ♥

محبوب کن - فیس نما79 : بازدید

داستان کوتاه: دو روز مانده به پایان جهان

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود، پریشان شد. آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیش‌تری از خدا بگیرد.

داد زد و بد و بیراه گفت!(فرشته سکوت کرد)

آسمان و زمین را به هم ریخت!(فرشته سکوت کرد) ♥ ← ادامـــه مطلـــب → ♥

Alexa-SMSplz.com